این روزها همه سیاسی اند,
با حداقل دانش سیاسی
و حداکثر صدور احکام سیاسی.
* پی نوشت: به کسی برنخوره, برنخوره, من یکی پنجره ام رو می بندم, این همه پنجره ی باز بسه, من به قاب آینه می خندم.
با نام و یاد سرورم, حضرت محیط...
![]()
بیا خدا
من و تو
منی که نیستم, تویی که هستی
منی که بهانه ام, تویی که اصلی
بیا غوغایی به پا کنیم
هنگامه ای.
خواستم از او بگویم, او که جانِ جان است و روحِ ِروح, اما چه کنم که او محیط است و من محاط. او همه است و من هیچ.پس این شد که او خود از خود گفت, چرا که مرا یارای گفتن از او نبود...
من و او !!!

مجالی دست داد تا دیروز, سه شنبه, حدود دو ساعتی را در خدمت جناب آقای رضا امیر خانی عزیز (نویسنده ی بی بدیل کشورمان) باشم و از کلام و حضور و کرنش و صمیمیت این نویسنده ی محبوب بهره ها برم.
ظاهر بسیار ساده و منش و برخورد بسیار بسیار ساده تر و صمیمانه تر توام با فروتنی ایشان بسیار بنده را به شعف واداشت.
نشستی بود با محوریت پرسش و پاسخ پیرامون زوایای مختلف رمان مستطاب " منِ او " .
باور بفرمایید حداقل برای بنده, حضور در این نشست صمیمانه ولو اندک از لحاظ زمانی, ثمراتی را داشت که انشاالله سعی می کنم آن ها را به زودی زود در برنامه های پیش روی زنده گی ام به کار بندم.
بارزترین وجه شخصیت آقای امیر خانی به غیر از معلومات زیاد و تجارب ایشان که به قول خودشان از سیر آفاق و مسافرت های زیادشان حاصل شده است, خاکساری و فروتنی ایشان بود. وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً .
البته به رسم قدر شناسی باید عرضه دارم که حضورم در این نشست را دوست عزیزم, آقای زارعی, باعث و بانی شدند. زحمت گرفتن عکس را نیز ایشان برعهده داشتند.
چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد...

1* چشم ها را می گشایی عشق می ریزد زمین
با گل لبخندتان باشد بیامیزد زمین
آیه ی تطهیر می بارد نگاهت, مرد صبح!
باشد از خواب هزاران ساله برخیزد زمین
کی هوای تو کبوتر می وزد, ای ناگهان!
کی بگو کی می شود از خون بپرهیزد زمین؟
کی عنایت می کنی کی سیصد و چندی سوار
تا در استقبال تان شعر تر انگیزد زمین؟
تا پر از خورشید گردد این شب وامانده مان
تا قبای ژنده ی خود را بیاویزد زمین
ذوالفقار تو جهانی را به حیرت می کشد
این زمین بی بهاری را تو خواهی زد زمین
می نشیند پیش رویت آسمان با احترام
پیش پای حضرتت وقتی که برخیزد زمین
کاش سهم بی کسی های دلم باشد که نیست
هر چه از سمت ردایت عشق می ریزد زمین.
2* کودکی که به همین ساده گی مصداق " الذین یومنون بالغیب" شده است...

* پی نوشت1: شعر زیبایی که در قسمت ابتدایی این پست آمده سروده ی شاعر معاصر, سرکار خانم مریم رزاقی ست.
*پی نوشت2: دوستان مستحضر هستند که ایمان را به چهار قسم تقسیم کرده اند که ایمان به غیب, برترین قسم آن است.
*بعد از پی نوشت ها: زمین ضجه می زند و آسمان خودداری و اینک بوی گل نرگس می آید. ظهور پشت در دنیاست.
دو گانه...
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
* به سفر مي روم
اما چمدانم خالي ست.
همه ي توشه ي خود را ديروز,
در کنار چمدانم چيدم.
دوستي در زد و آمد به درون:
خنده اي کرد و به من گفت که اين واقعه را
من چنين مي خوانم:
" چمدان و تو و ره توشه ي تو"
حايلي تو , برخيز,
از ميان چمدان و توشه.
خواندنش نشنيدم:
چون در انديشه ي فردا بودم.
صبح فردا شد و راه افتادم.
اينک امروز اي واي:
به سفر مي روم
اما چمدانم خالي ست.
*شعري از استاد, دکتر نصر الله حکمت.
دو ديگر :
الهي رجب بر ما بگذشت و
ما از خود نگذشتيم,
تو از ما بگذر. آمين.
اضافه بر سازمان, اما خيلي مهم!
* تا امروزي که از زنده گي ام سپري شده, در مسايل پيش پا افتاده
خيلي سخت گيري کرده ام,
اما امروز تصميم گرفته ام که اين بار در مسايل اساسي و حياتي زنده گي ,
دقت و حتا سخت گيري بيشتري مبذول دارم,
و در مسايل سهل و بي اهميت سخت گيري را رها کنم.
* گاهي بايد دوباره شروع کرد و نترسيد.

